سلام دوستان خوبم
برای مدتی نمیتونم بیام
اومدم بگم که نگید بی مرام نخواست لااقل بگه بعد بره
اما مطمئن باشید برمیگردم
تا من برگردم بچه های خوبی باشید
تنهام نزارید
دوستتون دارم
خدانگهدار

برای گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و دگر صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم را
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده
چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه منه خسته پایه ی پل
ای که نزدیکی مثل من به من اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری
کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم تنها غروره عصای دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد
زیر بار با تو بودن یه ستون نیمه جونم
اینکه اسمش زندگی نیست جون به لبهام میرسونم
هیچی جز شعر شکستن قصه ی فردای من نیست
این ترانه ی زواله این صدا صدای من نیست
ببین که خستم تنها غروره عصای دستم

______________________ û __________________ û ___________________
|
آن هنگام كه قاصدكي را از دست مي دهي زماني است كه مي فهمي تاراج زندگي به چه معناست. به داشته هايت مي انديشي وبه نبودنشان. گرمايي محزون درونت را مي آشوبد وتو درانديشه تمام موهبت هاي از دست رفته اي . تمام آن چيزهايي كه گردباد فراموشي از تو ربودشان. بيا قدري به پاسداشت داشته هايت بيانديش ؛ نظر از محالات دنياي آرزو برگير؛ شايد لحظه اي ديگر هيچكدام از اين مهربانان مرهم نگاه تنهايت نباشند.....
|
______________________ û __________________ û ___________________
سلام دوستان خوبم
۲۰ خرداد تولد دوست بسیار خوب و مهربونم مهاجر دلتنگ
از صمیم قلب برات آروزی شادی و سلامتی دارم
تولدت مبارک

عصاره ی پيام من ، عشق است .
پيامی ساده و بی پيرايه دارم : عشق .
در عشق ابهامی وجود ندارد . ابهام ، در ماست .
نه تشريفاتی در عشق هست و نه فرضياتی قلسفی . عشق ، رهيافتی ساده و مستقيم به زندگی ست .
کلمه ساده و بی پيرايه عشق ، معجزه ای در خود نهفته دارد . مهم نيست که به چه کسی عشق می ورزی ، متعلق عشق موضوعيت ندارد .
آنچه مهم است اين است که بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپری کنی ، همان طوريکه بيست و چهار ساعت روزهايت ، بی استثنا نفس می کشی . نفس کشيدن هدفی را دنبال نمی کند ، عشق نيز خواهان چيزی جز خود نيست .
هرآنچه که موجب بهجت تو می شود ، غذای روح توست .
چنان نيست که فقط تن آدمی به غذا نيازمند باشد ، بلکه روح آدمی به غذا نيازمندتر است .
همواره جانب بهجت و سرمستی را بگير . از دلمردگی و احساس بدبختی بپرهيز . به احساس بدبختی مجال ظهور و بروز نده .
گرچه گاهی دل آدمی می گيرد ، اما اين گرفتگی به آمدن ابرها می ماند ،ابرها امروز می آيند اما فردا باز هوا صاف و آفتابی است .
انسان آنقدرها که به نظر می آيد ، کوچک و حقير نيست . او تمام آسمان و کائنات را در خويش دارد .
آری ، او در ظاهر شبنمی بيش نيست ، اما در دل اقيانوسی بيکرانه را پنهان کرده است .
به درون خويش سفر کن .
به ژرفای خود برو .
خدا در توست .
کشفش کن .

______________________ û __________________ û ___________________
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهائیست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشائیست !
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز تو حاشا کن !
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم ؟
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند !
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم ؟

______________________ û __________________ û ___________________
بگذار هر روز دلیلی باشد در دست
بگذار هر روز عشقی باشد در دل
بگذار هر روز دلیلی باشد برای زندگی
امشب هم فراموش کرد مثل همه ی شبهایی که پشت پنجره
او را به انتظار می نشستم و او نمی آمد
آه... صبح نزدیک است
صدای خنده ی مستانه اش آمد اما پنجره ام دیگر هرگز گشوده نخواهد شد
چرا که دیگر از این پنجره ها که انتظارم را به تمسخر می گیرند
بیزارم
خوش باش که من عمریست به شنیدن خنده ی سرخوش و مستا نه ات
به نگاه دزدانه از پس پنجره دلخوشم
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
رنگها رنگ دگر میگیرند عشقها میمیرند
و فقط " خاطره هاست " که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده
به جا می ماند
______________________ û __________________ û ___________________